تبليغاتX
حـــــــــرف دل
- اسمت چی بود ؟

- ستاره

- ستاره ؟؟ چه اسم آشنایی ٬ نمی دونستم آسمونهام روی زمین نماینده دارن .

- و اسم شما ؟

- آسمون

*********

- مهریه ام ؟

- مهر دل من

- محل جشنمون ؟

- شلوغ ترین و خلوت ترین باغ خدا

- چه وقت ؟

- اولین روزی که خدا بازم آسمونو جارو کنه و زمین مست زندگی بشه

- بهار ؟

- بهار ؟ بهار نه ٬ هر روزی میتونه اون روز باشه مثلا امروز

 

______

پ . ن ۱: شادیهاتون مستدام

پ . ن ۲: فال حافظ ، شب یلدا

 

نوشته شده توسط هستی در دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 22:43 | لینک ثابت |
روباه گفت : " سلام "

شهریار کوچولو گفت : " کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی ! "

روباه گفت : " من یک روباهم "

شهریار کوچولو گفت :" بیا با من بازی کن ، نمی دانی چه قدر دلم گرفته "

روباه گفت :" نمی توانم با تو بازی کنم ، هنوز اهلی ام نکرده اند ."

شهریار کوچولو گفت :" اهلی کردن یعنی چه ؟ "

روباه گفت :" اهلی کردن یک چیزی است که پاک فراموش شده ، یعنی ، ایجاد علاقه کردن "

شهریار کوچولو گفت : " ایجاد علاقه کردن ؟ !!"

روباه گفت :" معلوم است . تو الان برای من یک پسربچه ای مثل صد هزار پسر بچه دیگر ، نه من احتیاجی به تو دارم ، نه تو هیچ احتیاجی به من . من برای تو یک روباهم ، مثل صد هزار روباه دیگر ، اما اگر منو اهلی کردی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد . تو برای من در همه عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود .

الان زندگی یکنواختی دارم . من مرغ ها را شکار میکنم ، آدم ها مرا . همه مرغ ها عین همند . به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می گذرد ولی اگر تو منو اهلی کنی ، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی .

آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند .صدای پای دیگران مرا وادار می کند توی هفت سوراخ قایم بشوم ، اما صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی مرا از سوراخم بیرون می کشد .

تازه ، نگاه کن ! آنجا ، آن گندمزار را می بینی ؟ برای من که نان بخور نیستم ، گندم چیز بی فایده یی است . گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند ولی این جای تاسف است . اما تو موهای طلایی داری .

پس وقتی اهلیم کردی ، محشر می شود ، چون گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد ، آن وقت من صدای وزیدن باد را که تو گندمزار می پیچد ، دوست خواهم داشت ....

حالا اگر دلت می خواهد منو اهلی کن !"

شهریار کوچولو جواب داد : " دلم که خیلی می خواهداما وقت چندانی ندارم . من باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آورم "

روباه گفت : " آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند ، می تواند سر در آورد . انسان ها دیگر برای سردراوردن از چیزها وقت ندارند . همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند ، اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست " تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن . "

شهریار کوچولو پرسید : " راهش چیست ؟ "

روباه گفت : " باید خیلی خیلی حوصله کنی . اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علف ها می نشینی ، من زیرچشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی - چون کلمات سر چشمه ی سو تفام ها هستند - عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی "

فردای آن روز شهریار کوچولو آمد .

روباه گفت : " کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی ...

به این ترتیب ، شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد .

لحظه جدایی نزدیک شد ...

روباه گفت : " آخ ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم ... وقتی خواستی با هم وداع کنیم ، من به عنوان هدیه رازی را به تو می گویم " 

شهریار کوچولو به تماشای گل ها رفت و گفت : " روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر ، او را دوست خود کردم و حالا تو همه عالم بی همتاست " برگشت پیش روباه و گفت " خدا نگهدار "

روباه گفت " خدا نگهدار ، و اما رازی که گفتم خیلی ساده است !

جز با چشم دل نمی توان خوب دید . آنچه اصل است از دیده پنهان است . ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای "

انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند ، اما تو نباید فراموشش کنی . تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی "

شهریار کوچولو زیر لب زمزمه کرد :"  جز با ....


" شازده کوچولو " ( آنتوان دوسنت اگزو په ری )
         ترجمه احمد شاملو


نوشته شده توسط هستی در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 0:0 | لینک ثابت |
شانه کوچک قرمز را توی لیوان آب کنار آیینه زد و همانطور که با یک دست موهایش را شانه می کرد با دست دیگر جهت موها را صاف کرد و شانه را روی سبیل های جوگندمیش کشید . با انگشت ابروهای پرپشت و مشکی اش را هم رو به بالا برد ، با آن قد بلند و شکم چاق هیبت خاصی داشت . 

از در خانه باغی ، که بیرون آمد ، خورجین موتورش را صاف کرد و درحالی که سوار می شد به پسرعمویش احمدعلی و رجب که توی زمین بغلی مشغول کار بودند خدا قوت بلندی گفت و به خاطر دلخوری که سر آبیاری زمین از آنها داست فحشی هم زیر لب نثار کرد که با صدای روشن شدن موتورش یکی شد . از صبح تا شب توی ده تک تازی می کرد و چون بزرگ خاندان حساب می شد  کمتر کسی جرات داشت روی حرفش حرف بزند .

صدای موتورش " بالاقلعه" که پیچید ، زنش که داشت خوشه های ریخته شده ی لوبیای روی زمین را یکی یکی جمع می کرد ، دستی به کمر زد و چشمهایش را کوچک کرد تا توی نور آفتاب بهتر مردش را ببیند .

- خسته نباشی زن ، ها ؟ زمین چیزی داره ؟

-هیچ خوب نچیده ، حاصل رو زمین مانده

- مرتیکه پفیوس ، بش گفتم درست نچینی پولتا نمیدم ، انقد دولا نیفت ، بیا یه چایی بریز بخوریم

زن لوبیاهای جمع شده توی چاچوی بسته به کمرش را توی گونی ریخت ، و از کتری و قوری سیاه شده کنار اجاق چایی ریخت . نسیم گرمی وزیدن گرفت و پوشالهای لوبیا را روی استکانها ریخت .
دشت با خرمن های لوبیا پوشانده شده و گاوهای قهوه ای نشسته و ایستاده در حال نشخوار گاهی سر به پشت کمر می برند و پوست کمرشان را لیس می زنند . گنجشک های خاکی رنگ با آهنگی یکنواخت یکدیگر را صدا می کنند یا صدای هم را در میاوردند . باغهای انگور و درختهای سیب و زردآلوی اطراف زمینهای کشاورزی با سفیدی زمین و رنگ آبی آسمان همرنگی زیبایی به وجود آورده اند . سبزی چشم نواز " قلقله " چشمه قدیمی ده با درختهای بید و گلهای شقایق و سبزیهای خوش بوی پونه و نعناع عطر خوش بهار را پراکنده می کند

مشتی طبق عادت قند را توی استکان چایی می زندو ....


پ . ن 1: قسمت دوم یک دست نوشته ، طبق قولی که به سمیه جونم داده بودم 
پ . ن ۲ :
نوشته شده توسط هستی در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت 10:14 | لینک ثابت |
 

 : امروز باید اجبارا به اینجا و اینجا برم و اصلا هم حوصله ندارم ...

 

 : " اجبار بار منفی داره ، یک دلیل قشنگ برای این کارت پیدا کن "

نوشته شده توسط هستی در شنبه بیست و یکم آذر 1388 ساعت 14:37 | لینک ثابت |
این دوسه روزی که گذشت به دلایلی وقت بیشتری برای کتاب خواندن و متاسفانه کمتر وقتی برای سرزدن به دوستان داشتم و خلاصه اینکه کتاب " داستان یک شهر " را تمام کردم . 

داستان یک شهر / نویسنده : احمد محمود

رمان با مرگ علی و مراسم خاکسپاری او شروع می شود و خواننده بدون آن که متوجه شود ، گوشه ای از زندگی ، مبارزه ، تبعید و نوع آشنایی قهرمان داستان با علی را دنبال می کند تا در صفحه های آخر باز به مرگ علی و ادامه مراسم خاکسپاری رسیده و بالاخره کتاب با تقریبا 600 صفحه به پایان می رسد. داستانی از مبارزه ی افراد بر علیه رژیم شاه که در توضیح جلد کتاب نوشته شده " .... قهرمانانی که هرگز خود را قهرمان نپنداشتند و بدون هیچ چشم داشتی از زندگی عاشق زیستن بودند ،تا آنجا که به خاطر زندگی و ارزشهای آن زندان ، تبعید و مرگ را پذیرفتند ..... "


پ. ن ۱:کتاب خوبی بود ،مثل همیشه ممنونتم

پ . ن ۲:


نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 23:4 | لینک ثابت |

تئاتر "دو مرغابی در مه" ( حسین پناهی ):

الیاس : ماری داستانهای بزرگ همیشه روی اتفاقات کوچیک شکل می گیره ، مثلا ً همین کلاغ ، تو فکرش رو کردی چرا باید سیصد سال عمر کنه ولی ما تا پنجاه سال ! ...

(شاید چون انسان می تونه عمر 300 ساله کلاغ را توی یک لحظه زندگی کنه ، یک لحظه تفکر یک لحظه عشق یک لحظه ...)



سریال "روزی روزگاری" :

"قلی خان دزد بود. خان نبود. هم‌سن تو بود گفت ببینم می‌تونم هزار تا قافله رو بزنم. این کار رو کرد. آخر عمری پشت دستش رو داغ کرد و گفت خب هزار تا رو زدی. حالا ببینم عرضه داری یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟ نشد… نشد. نتونست و مشغول‌الذمه خودش شد. تقاص از این بدتر؟"


فیلم "مادر" :

- تلخی با قند شیرین نمیشه ....

 - شب رو باید بی چراغ روشن کرد ...



نوشته شده توسط هستی در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 23:1 | لینک ثابت |

می گم :  و .....

می گه : ... وچرا همش باید طبیعت تغییر کنه تا ما هم متحول بشیم ؟ بهتره هر از گاهی یه تغییر در خودمون به وجود بیاریم ، وقتی طبیعت می تونه مارو متحول کنه ، چرا خودمون نتونیم ؟......
بعضی وقتا میشه خیلی ساده کارهای بزرگ انجام داد . نترس خیلی ساده شاد باش ، خیلی ساده خوب باش ، خیلی ساده زندگی کن ، سادگی اطرافت محیط امنی به وجود میاره که نمیذاره آسیب ببینی ...


میگم : .....

میگه : صبح پاییزیت بهاری . صبح پاییزیت ،اصلا همون فصلی که تو دوست داری ، سلام

 

پ . ن بدون مخاطب خاص :


نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 ساعت 9:25 | لینک ثابت |
 
..... Bahar-20