بازهم دستهاشو بهم مالید ،سوزو سرما توانشو بریده بود ،حتی توان هااا کردن انگشتاشو نداشت . نمی دونست بره یا بمونه ناچار دستشو توی سطل آشغال کرد و تا جایی که میتونست دولا شد
- پدرسگای بی پدر و مادر
سوزش شدید مجبورش کرد نگاهی توی سطل بندازه ،شیشه شکسته ای دستشو بریده بود با یک آخ دوباره شروع کرد
- بیشرفای دیو...
ته سطل هم چیزی پیدا نکرد . دست خونیشو لای پیرهنش گرفت و توی بخار دهانش و صدای سکوت زمستان گم شد .
آیا من متوجه چیزی شدم که قبلا نمیدونستم ؟ آیا با چیز عجیبی مواجه شدم که انقدر بهم ریختم ؟ این آشوب و ناسازگاری دلم مال چیه ؟ مهم بودن توست باانوی مهر من که هستی هنوزم مثل دو روز قبل در کنارم . باید کمی آرومتر کمی صبورتر .
امروز با کسی که به اندازه یک دنیا برام ارزش داشت و یازده سال علاوه بر همکار مثل یه خواهر بزرگتر برام بود بحث کردم و برای اثبات حرفام از همه توانم استفاده کردم .شدم ماکیاولی ،یا شدم .... نمیدونم بهرحال سعی کردم برای رسیدن به هدفم از هر وسیله ای استفاده کنم . وقتی موقع برگشتن روی دستانی که به خاطر کار زیاد ، زبر و خشن و مردونه شده بوسه زدم وقتی صورتش بوسیدم و گفتم تو برای من از همه باارزشتری متوجه شدم نباید اینطوری منی که میگفتم بازی نمیکنم وبازیچه نیستم به بازی ادامه بدم .مسله همون پست قبله همون انتخاب استاد . در نهایت همه چیز از قسمت مدیریت دانشگاهمون برنامه ریزی و دیکته میشد ..
----------------------------------------------------------
مادرم هیچ چیز نمیتونه منو وادار کنه زیبایی قلب و روحت را فراموش کنم و تورا ستایش نکنم خدای عشق منی دوستت دارم روزت مبارک
میگم :خوب کاری میکردی این بهترین کار بوده. خب ؟
میگه : من از پسرعموم که چندترم از من جلوتر بود می پرسیدم .اونم معمولا میگفت هیچ فرقی نمی کنه کدوم استاد و انتخاب کنی .طرح درسا مشخص و برنامه ریزی شده است، فقط قیافه استاد عوض میشه و شاید نوع تدریسش ولی اصل ماجرا همونه . من براش دلیل میاوردم که خب نوع تدریسش مهمه دیگه ، حوصله یک استاد بد خلق رو ندارم من که اجبارا باید این درسهارو پاس کنم و اجبارا باید از بین این گزینه ها استادمو انتخاب کنم حداقل یکی باشه هی با اعصابم نجنگه
میگم : آها پس اینجوریا بود، حتما کلی هم به خودتون می بالیدین که بازی نمی کنین انتخاب میکنین
میگه : بعععله دیگه
- آخه حاجی صد هزار تومن یدفه گذاشتی روی کرایه ٬ من چه جوری هر ماه این پولو جورکنم ؟
- مادرجان ٬ حرفت صحیح . من شرمنده . چه کنم ؟ آخه من هم آدمم٬ زندگی دارم ٬بچه دارم به خدا منم گرفتارم .
- می دونم ٬ راست میگی . ولی حاج اکبر تو که اوضاع منو می دونی ٬ به روح جوون شهیدم وسعم نمیرسه .
- فاتحمه الصلوات . بسم الله الرحمن ....... بسم .... خدا روح شهیدتو شاد کنه . هرچند اونا که آمرزیده هستن . اجرشون با خداست .
- ........
- داریم میریم زیارت خونه خدا ٬برگردم به روی چشمم می سپرم یک خونه خوب برات پیدا کنن٬ نگران نباش .
- .......
- کجا ؟ داری میری ؟
- ..........
پ. ن : هر ماه یک پست سال قبل . اینم یکی از پستهای خرداد 87
سیری جان هیچوقت نمیتونستم آپی به شیرینی این اپت بذارم اصلا میخوایی از این به بعد تو اینجا رو آپ کن من اینجوری این وبلاگو بیشتر دوست دارم .
یاد تاتوره جان افتادم هر وقت وبش رو به دلایلی حذف میکرد یا مدتی نمیتونست بیاد وقتی برمیگشت می نوشت "وای وای من آمده ام " و ای کاش بازم ... دلم براش تنگ شده
*** ادمین و آیناز عزیزم یک دنیا ممنون از محبتتون خیلی خوش گذشت . بخصوص که شرایط دیدار مجدد دوستان و اعظم جون فراهم شد . همیشه شاد باشین.
پ . ن : همه جوره خصوصی دیش دیری ناناز می پذیریم.خودمان برگشتیم ( اگه بازم کامی خراب نشه )

