تبليغاتX
ســـــلام به خــورشید
با بعضی کتابها مثل بعضی آدمها نمی توانم ارتباط برقرار کنم ، مثلا کتاب "چه کسی پنیر مرا جا به کرد"

کتابی بود که چندسال پیش خواندم ولی موشهای قهرمان کتاب بیشتر روح و روانم را بهم ریخت ، چون

نمی دانستم کدام یکی از آن دو موش هستم و بدتر اینکه بیشتر تمایل داشتم موش فراموش کار قصه

باشم تا موش فهمیده و .... به دنبال کتاب با اسپنسر جانسون بیچاره هم حسابی جبهه گیری کردم تا

چند روز پیش که ازخواهرجانم کتاب " قله ها و دره ها " را گرفتم و کتاب که تمام شدفهمیدم اسپنسر جان

طفلک مقصر نبوده و من طبق معمول با بعضی از ادمها مثل بعضی کتابها نمی توانم ....

و اما  از کتاب :

"قله ها و دره ها تنها لحظه های خوب و بدی که برای تو رخ می نمایند ، نیستند . آن ها همچنین احساس
درونی تو و واکنشی را که به رخدادهای بیرونی نشان میدهی در بر می گیرند . "

" من دریافتم حتی زمانی که روزگار روی خوش به ما نشان نمی دهد ، می توانیم درباره خود احساس خوبی
داشته باشیم ."

" برای مدیریت لحظه های خوب و بد خود ، با واقعیت دوست باش "

"قله ها و دره ها به یکدیگر متصل اند . اشتباه هایی که تو در لحظه های خوب امروز مرتکب می شوی
لحظه های بد فردای تو را می آفریند . و کارهای خردمندانه ای که در لحظه های بد امروز انجام می دهی،
لحظه های خوب فردایت را خلق میکند . "

" دره ی تو زمانی هست که برای آنچه از دست رفته است حسرت می خوری ... و قله زمانی است که
قدر آنچه را داری می دانی "


(پ ن : چشمم فریادی)


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:57  توسط هست  | 

گفتم: سلام، میشه لطفا از زیر برگا بیایید بیرون ازتون عکس بگیرم ؟

  

   

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:53  توسط هست  | 


در بهمان کتاب در مورد ترس میخوانم ""  اگر شما در وسط جاده باشید و راننده اتوبوسی بوق

بزند و شما فرار کنید کاری عادی و طبیعی کرده اید ، شما ترسیده اید و این ترس عادیست

ولی اگر ماشینی در جاده نباشد و شما همچنان بدوید پس مشکل دارید.""

واقعیت اینست که من  در جاده های زندگی از ترس آمدن ماشینهای احتمالی همیشه در حال

دویدن بوده ام ، من همیشه ترسیده ام
و ترس از بچگی تا به حالم هیچگاه رهایم نکرده است

بطوریکه  الان دیگر نمیدانم ترسم طبیعی و عادیست یا غیر طبیعی ؟ دیگر گم کرده ام که باید

همچنان بترسم و نگران باشم یا بی ترسی را تمرین کنم .من مثل همیشه می ترسم حتی

بیشتر از پیش ،
طوری که گاهی فکر میکنم شهامتم را برای ادامه از دست داده ام من وحشت زده

این روزها
را مرتب تکرار میکنم و باز می دوم ....


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 16:50  توسط هست  | 


از پس روزهای گذشته و مدت زمانی که بر اساس قرارداد نامش را یکسال گذاشته اند ، از پس همه


آن اشکها ، خنده ها ، اضطرابها ، غصه ها٬ کینه ها ٬شادیها و روزهایی که گاهی طاقتم را طاق و

قرارم بی قرار شد از سختی و هوار مشکلاتی که هست و ندیدشان می گیرم و .... 


من مانده ام و احساس این لحظه :خدای من ، یا رب ، ای کائنات ، بزرگترین خالق خوبیها ،

انرژی اصیل و پاک ، تو را قسم می دهم به همه خوبی مردم خوب کسانی که اگر نبودندشاید

این
گردون برگردشش استوار نمی ماند٬تو را قسم به پاکی و انسانیت و  راستی و صداقت ،

تو را قسم به
صلح و دوستی و عشق و نور ، ما را دریاب و کمکمان کن ، بگذار نفسی تازه کنیم

در سرایت ، برما که
دیگر برگشتی نیست مهربانتر و با عشق تر بگذر . بگذار سری  آسوده تر

بگذرانیم در گذرانت ٬که
بی گناهیم در این آمدن بی اختیار و این ادامه ی به اجبار...

به
همه ی ما سلامت و عشق و انسانیت و شادی ارزانی کن که این حق ماست .


گر نکــوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

ساال نوی همگی شاد


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 0:14  توسط هست  | 


دلگرمی و یک آسمان صاف

احساسی از آرامش خیال 

      اگر  ..



تولدت مبارک دوست خوبم 

برایت بهترین ها را آرزو میکنم تااا همیشه


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 1:0  توسط هست  |