تبليغاتX
حـــــــــرف دل
حـــــــــرف دل
دل نوشته از همه چیز

بازهم دستهاشو بهم مالید ،سوزو سرما توانشو بریده بود ،حتی توان هااا کردن انگشتاشو نداشت . نمی دونست بره یا بمونه ناچار دستشو توی سطل آشغال کرد و تا جایی که میتونست دولا شد

- پدرسگای بی پدر و مادر 

سوزش شدید مجبورش کرد نگاهی توی سطل بندازه ،شیشه  شکسته ای دستشو بریده بود با یک آخ دوباره شروع کرد

- بیشرفای دیو...

ته سطل هم چیزی پیدا نکرد . دست خونیشو لای پیرهنش گرفت و توی بخار دهانش و صدای سکوت زمستان گم شد .


ارسال در تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388 توسط هستی

آیا من متوجه چیزی شدم که قبلا نمیدونستم ؟ آیا با چیز عجیبی مواجه شدم که انقدر بهم ریختم ؟ این آشوب و ناسازگاری دلم مال  چیه ؟ مهم بودن توست باانوی مهر من که هستی هنوزم مثل دو روز قبل در کنارم . باید کمی آرومتر کمی صبورتر .
امروز با کسی که به اندازه یک دنیا برام ارزش داشت و یازده سال علاوه بر همکار مثل  یه خواهر بزرگتر برام بود بحث کردم و برای اثبات حرفام از همه توانم استفاده کردم .شدم ماکیاولی ،یا شدم .... نمیدونم بهرحال سعی کردم برای رسیدن به هدفم از هر وسیله ای استفاده کنم . وقتی موقع برگشتن روی دستانی که به خاطر کار زیاد ، زبر و خشن و مردونه شده بوسه زدم وقتی صورتش بوسیدم و گفتم تو برای من از همه باارزشتری  متوجه شدم نباید اینطوری منی که میگفتم بازی نمیکنم وبازیچه نیستم به بازی ادامه بدم .مسله همون پست قبله همون انتخاب استاد . در نهایت همه چیز از قسمت مدیریت دانشگاهمون برنامه ریزی و دیکته میشد ..


----------------------------------------------------------

مادرم هیچ چیز نمیتونه منو وادار کنه  زیبایی  قلب و روحت را فراموش کنم و تورا ستایش نکنم خدای عشق منی دوستت دارم روزت مبارک

ارسال در تاريخ شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط هستی
میگه : دوران دانشگاه وقتی برنامه دروسی که باید پاس می کردیم را بهمون میدادن ، توی سر و کله خودمون و برنامه و دوستامون میزدیم که هر جور شده بهترین ساعتها را انتخاب کنیم و البته بهترین استادو . حالا این بهترین استاد خودش کلی مکافات داشت ، باید می رفتیم از قدیمی ترها می پرسیدیم نظرت در مورد فلانی چیه ؟ اونم اگه نمره گرفته بود میگفت دست به نمره اش خوبه . اگه استاد یک جلسه تو کلاس راهش نداده بود میگفت بد اخلاقه و بعضی ها میگفتن فلانی خوش قیافه است یا اون استاد جکه تا آخر ترم می خندی و .... و ما می موندیم که چی به چیه .

میگم :خوب کاری میکردی این بهترین کار بوده. خب ؟

میگه : من از پسرعموم که چندترم از من جلوتر بود می پرسیدم .اونم معمولا میگفت هیچ فرقی نمی کنه کدوم استاد و انتخاب کنی .طرح درسا مشخص و برنامه ریزی شده است، فقط قیافه استاد عوض میشه و شاید نوع تدریسش ولی  اصل ماجرا همونه . من براش دلیل میاوردم که خب نوع تدریسش مهمه دیگه ، حوصله یک استاد بد خلق رو ندارم من که اجبارا باید این درسهارو پاس کنم و اجبارا باید از بین این گزینه ها استادمو انتخاب کنم حداقل یکی باشه هی با اعصابم نجنگه

میگم : آها پس اینجوریا بود، حتما کلی هم به خودتون می بالیدین که بازی نمی کنین انتخاب میکنین

میگه : بعععله دیگه

ارسال در تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388 توسط هستی

- آخه حاجی صد هزار تومن یدفه گذاشتی روی کرایه ٬ من چه جوری هر ماه این پولو جورکنم ؟

- مادرجان ٬ حرفت صحیح . من شرمنده . چه کنم ؟ آخه  من هم آدمم٬ زندگی دارم ٬بچه دارم به خدا منم گرفتارم . 

- می دونم ٬ راست میگی . ولی حاج اکبر تو که اوضاع منو می دونی ٬ به روح جوون شهیدم وسعم نمیرسه .

- فاتحمه الصلوات . بسم الله الرحمن .......  بسم ....  خدا روح شهیدتو شاد کنه . هرچند اونا که آمرزیده هستن . اجرشون با خداست  .

- ........

- داریم میریم زیارت خونه خدا ٬برگردم به روی چشمم می سپرم یک خونه خوب برات پیدا کنن٬ نگران نباش  .

-   .......

- کجا ؟ داری میری ؟

- ..........


پ. ن : هر ماه یک پست سال قبل . اینم یکی از پستهای خرداد 87

ارسال در تاريخ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 توسط هستی
حتی اگه می خواستم هم نمیتونستم پستی به قشنگی پست سیری جان و کامنتهای محبت آمیز شما که از نبودن من کلی ابراز احساسات و خوشحالی کردین بذارم .آرش که سال به سال وب من نمیاد و هر دفعه میگه سرم شلوغه به محض آپ کردن سیری ابراز احساسات پرشور کرده و مدام جان عمه ی گم شده اشو پیدا کرده و مصطفی به فکر افشاگری افتاده اینجوریاست که آدم دوست و دشمنشو می شناسه بقیه هم کاملا مشخصه که چقدر ذوق کردن که البته به خدمت همگی خواهم رسید .

سیری جان هیچوقت نمیتونستم آپی به شیرینی این اپت بذارم اصلا میخوایی از این به بعد تو اینجا رو آپ کن من اینجوری این وبلاگو بیشتر دوست دارم .

یاد تاتوره جان افتادم هر وقت وبش رو به دلایلی حذف میکرد یا مدتی نمیتونست بیاد وقتی برمیگشت می نوشت "وای وای من آمده ام " و ای کاش بازم ... دلم براش تنگ شده


*** ادمین و آیناز عزیزم یک دنیا ممنون از محبتتون خیلی خوش گذشت . بخصوص که شرایط دیدار مجدد دوستان و اعظم جون فراهم شد . همیشه شاد باشین.

پ . ن : همه جوره خصوصی دیش دیری ناناز می پذیریم.خودمان برگشتیم ( اگه بازم کامی خراب نشه )

ارسال در تاريخ دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط هستی
قالب وبلاگ